تبليغاتX
::...زيبا ترين عكس ها و مطالب...::
..اگر نمیتوانی اندیشه خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه دیگران را بالا ببری..

 

 

دانلود نرم افزار های رایگان با لینک مستقیم

 

از

 

فرفره دانلود

 

 

کلیک کنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

 
 
 
اینجا کلیک کنید
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت: حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتني ام!گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد برای آنان که یادشون رفته من رفتنی ام ...حرص می زنند و دیگران را می آزارند ... دوستان من هم رفتنی ام مرا ببخشید از صمیم قلب


منبع: کالیمو جوجه اردک زشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 
 
و آن قدر مرده ام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند






نقد این بازی را از اینجا ببینید....

 

 


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

 

 

بهترین راه برای خودکشی تدریجی! +عکس

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

 

 

  

بیش از 100 نوع از کلید های میانبر در ویندوز XP 

 

  

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

 

 

نابغه هایی که در دوران خود کودن شمرده می شدند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

 

 

ایجاد بمب اتمی در ویندوز xp


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 

گویند در کشوری شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند . شبها پس از صرف شام ، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد ، برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه . حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت ، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود .

به این ترتیب ، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، چون هر کس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری ، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید .

داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت ، هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها .

دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند .

به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد . نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده . 

روزی ، چطورش را نمی دانیم ، مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد . شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی ، شامش را که می خورد ، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان .

دزدها می آمدند ، چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و می رفتند . اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی ، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گر چه خودش اهل این کارها نیست ، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود .

هر شب که در خانه می ماند ، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد . بدین ترتیب ، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد ؟

بنابر این پس از غروب آفتاب ، او هم از خانه بیرون می زد و همانطور که از او خواسته بودند ، حوالی صبح برمی گشت ، ولی دست به دزدی نمی زد . آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود .

می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است .

در کمتر از یک هفته ، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد ، چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود . ولی مشکلی این نبود . چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود . نه ! مشکل چیز دیگری بود .

قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش ، حال همه را گرفته بود ! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند .

به این ترتیب ، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری ، وقتی صبح به خانه خودش وارد می شد، می دید خانه و اموالش دست نخورده است ، خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می زد .

به هر حال بعد از مدتی به تدریج ، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و بر عکس ، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می زدند ، دست خالی به خانه برمی گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می شد و خود را فقیرتر می یافتند .

به این ترتیب ، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود ، مانند مرد درستکار ، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام ، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند .

این ماجرا ، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می کرد ، چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می شدند .

به تدریج ، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند ، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند ، به زودی ثروتشان ته می کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی .

قراردادها بسته شد ، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند : آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم از ...

اما همانطور که رسم این گونه قراردادهاست ، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می شدند . عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن ، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند .

ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می کشیدند ، فقیر می شدند ، چون فقیرها در هر حال از آنها می دزدیدند .

فکری به خاطرشان رسید ، آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند ، اداره پلیس بر پا شد و زندانها ساخته شد .

به این ترتیب ، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی اوردند . صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود ، اما در واقع هنوز همه دزد بودند .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت   توسط مهدی میزانیان | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
خوشبختی ما در سه جمله است :

تجربه از دیروز - استفاده از امروز - امید به فردا


ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :

حسرت دیروز - اتلاف امروز - ترس از فردا



.............................


هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن…


دکتر شریعتی

پیوندهای روزانه
گردشگری استان کرمانشاه + عکس + راهنمای سفر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
آبان 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
آرشیو موضوعی
ترفند ها و آموزش کامپیوتر
نمونه سوالات امتحانی
داستانهای کوتاه
مطالب علمي
کوهستان
زندگینامه
حیوانات
منظره
گل
پیوندها
کتاب های رایگان کمک درسی
گالری عکس هزار و یک رنگ
کلمات عاشقانه خدا
ترانه های کودکان
عکس و عکاس
من و ما و شما
عکس و مکث
علوم تجربی
اسپهبد
همشهری آنلاین
وسعت زندگی
پارك علمي فن آموز
میهن دانلود
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM