![]() |
![]() |
|
| ..اگر نمیتوانی اندیشه خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه دیگران را بالا ببری.. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم منبع: کالیمو جوجه اردک زشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آذر 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
گویند در کشوری شهری بود که همه اهالی آن دزد بودند . شبها پس از صرف شام ، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی داشت و از خانه بیرون میزد ، برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه . حوالی سحر با دست پر به خانه برمی گشت ، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود . به این ترتیب ، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند ، چون هر کس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری ، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید . داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت می گرفت ، هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها . دولت هم به سهم خود سعی می کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند . به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری می شد . نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده . روزی ، چطورش را نمی دانیم ، مرد درستکاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب کرد . شبها به جای اینکه با دسته کلید و فانوس دور کوچه ها راه بیفتد برای دزدی ، شامش را که می خورد ، سیگاری دود می کرد و شروع می کرد به خواندن رمان . دزدها می آمدند ، چراغ خانه را روشن می دیدند و راهشان را کج می کردند و می رفتند . اوضاع از این قرار بود تا اینکه اهالی ، احساس وظیفه کردند که به این تازه وارد توضیح بدهند که گر چه خودش اهل این کارها نیست ، ولی حق ندارد مزاحم کار دیگران بشود . هر شب که در خانه می ماند ، معنیش این بود که خانواده ای سر بی شام زمین می گذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد . بدین ترتیب ، مرد درستکار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن می توانست داشته باشد ؟ بنابر این پس از غروب آفتاب ، او هم از خانه بیرون می زد و همانطور که از او خواسته بودند ، حوالی صبح برمی گشت ، ولی دست به دزدی نمی زد . آخر او فردی بود درستکار و اهل این کارها نبود . می رفت روی پل شهر می ایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه می کرد و بعد به خانه برمی گشت و می دید که خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است . در کمتر از یک هفته ، مرد درستکار دار و ندارد خود را از دست داد ، چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم که لخت شده بود . ولی مشکلی این نبود . چرا که این وضعیت البته تقصیر خود او بود . نه ! مشکل چیز دیگری بود . قضیه از این قرار بود که این آدم با این رفتارش ، حال همه را گرفته بود ! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنکه خودش دست به مال کسی دراز کند . به این ترتیب ، هر شب یک نفر بود که پس از سرقت شبانه از خانة دیگری ، وقتی صبح به خانه خودش وارد می شد، می دید خانه و اموالش دست نخورده است ، خانه ای که مرد درستکار باید به آن دستبرد می زد . به هر حال بعد از مدتی به تدریج ، آنهایی که شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمی زد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم می زدند و بر عکس ، کسانی که دفعات بیشتری به خانه مرد درستکار (که حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد می زدند ، دست خالی به خانه برمی گشتند و وضعشان روز به روز بدتر می شد و خود را فقیرتر می یافتند . به این ترتیب ، آن عده ای که موقعیت مالیشان بهتر شده بود ، مانند مرد درستکار ، این عادت را پیشه کردند که شبها پس از صرف شام ، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا کنند . این ماجرا ، وضعیت آشفته شهر را آشفته تر می کرد ، چون معنیش این بود که باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر می شدند . به تدریج ، آنهایی که وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند ، متوچه شدند که اگر به این وضع ادامه بدهند ، به زودی ثروتشان ته می کشد و به این فکر افتادند که چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم که شبها به جای ما هم بروند دزدی . قراردادها بسته شد ، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص کردند : آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی می کردند سر هم کلاه بگذارند و هر کدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا می کشید و آن دیگری هم از ... اما همانطور که رسم این گونه قراردادهاست ، آنها که پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر می شدند . عده ای هم آنقدر ثروتمند شدند که دیگر برای ثروتمند ماندن ، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینکه کسی برایشان دزدی کند . ولی مشکل اینجا بود که اگر دست از دزدی می کشیدند ، فقیر می شدند ، چون فقیرها در هر حال از آنها می دزدیدند . فکری به خاطرشان رسید ، آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام کردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت کنند ، اداره پلیس بر پا شد و زندانها ساخته شد . به این ترتیب ، چند سالی از آمدن مرد درستکار به شهر نگذشته بود که مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمی اوردند . صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود ، اما در واقع هنوز همه دزد بودند . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم فروردین 1390ساعت توسط مهدی میزانیان |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوشبختی ما در سه جمله است :
تجربه از دیروز - استفاده از امروز - امید به فردا ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم : حسرت دیروز - اتلاف امروز - ترس از فردا ............................. هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن… دکتر شریعتی |
| پیوندهای روزانه |
|
گردشگری استان کرمانشاه + عکس + راهنمای سفر آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
ترفند ها و آموزش کامپیوتر نمونه سوالات امتحانی داستانهای کوتاه مطالب علمي کوهستان زندگینامه حیوانات منظره گل |
| پیوندها |
|
کتاب های رایگان کمک درسی گالری عکس هزار و یک رنگ کلمات عاشقانه خدا ترانه های کودکان عکس و عکاس من و ما و شما عکس و مکث علوم تجربی اسپهبد همشهری آنلاین وسعت زندگی پارك علمي فن آموز میهن دانلود |
|
RSS
|